
یکی از ما آن را می شکنیم و منتظرت هستیم
آری منتظر و چشم به راه دیدن تویی که عزیزترینی برای این دل تنها
انتظار واژه غریبی است
واژه ایی که ماه ها یا شایدم سالهاست که با آن خو گرفته ام
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من ...
هر صبح به یاد دیروزی که بی تو گذشت گریانم
من خواهم ماند، تنها در انتظار تو
می دانی چرا در برگ تنهاییم از تو نوشتم؟
شاید آنها روزی عشق مرا برتو بخوانند
میدانم روزی خواهی آمد، می دانم
برای ورودت ای عشق گریان نمی مانم ، خندانم
به یاد خاطراتت، نامه هایت را مرور میکنم
یک بار ... که نه... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد
و با تمام وجود می خواهم فریاد بزنم ...
عزیز این دل تنها من عاشقتم
وبا تمام وجودم تو را می ستایم
و دوستت دارم با تمام وجودم
آری آغاز دوست داشتن است، گر چه پایان راه ناپیداست ، من به پایان نمی اندیشم که همین دوست داشتن زیباست .

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي که بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي که برايم شکستي .... .. بخاطر احساسي که برايم پرپر کردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي که بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمکي که بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي که بر قلبم حک کردي

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خوینن دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
فروغ فرخزاد

در وجودم عاشقان جز یار نیست
عاشقم بر یار و هیچ انکار نیست
عشق چون آید، گریزد عقل و هوش
کس میان عاشقان هشیار نیست