
باز هم ابرهاي دلتگي آسمان دلم را احاطه كرده اند. باز هم اين چشمان خسته از انتظار
هواي بهاري شدن دارند وباز هم دلم گرفته است .
آري؛ دلم از دوري يار و دلتنگي نبودنش سخت گرفته است و دلم شكسته . بغضهايم را
ازپي هم فرو ميبرم تا مبادا دلتگي ام بر من خنده زند كه مرا مغلوب خويش ساخته . اما
تاكي و چگونه؟ دگر توان ندارم و بغضم راز دل پر دردم را فاش مي كند.
كاش بودي مهربانم تا سر در آغوشت آنقدر مي گريستم تا اضطراب و دلتنگي اين دل
فروكش كند.كاش نوازش دستهاي مهربانت را بر سرم احساس مي كردم و كاش گرمي
دستانت روح سردم را گرمي نشاط ميبخشيد . كاش مي آمدي و نقطه پاياني بر اين
دلتنگيهايم ميگذاشتي . كاش مرا ياد ميكردي ...